فکر میکنم مدت زمان زیادی باشه که ننوشتم. که اینطور وقتی پیدا نکردم که انقدر همه جا ساکت و اروم و بیحرکت باشه.
فاطمه, تو باید یه تصمیم درست بگیری, و وقتی این تصمیم درست رو میگیری, دیگه همه جوره پاش وایستی. تو یه تصویر نهایی توی ذهنت داری درسته؟ و حتی الان انقدر وضعیت بده, که نمیتونی در جهتش حرکت کنی, انقدر اینپوت های ذهنیت با اونچه که هدفت هست فرق داره که حتی نمیتونی تصورش رو بکنی بهش رسیدی, و اقندر مغزت رو فاگی کرده که, حتی نمیخوای انجامش بدی.
تو بهم گفتی که, داشتی تجربی تیزهوشان میخوندی, و الان میخوای بری ازمون استخدامی معاونت پرورشی بدی؟ چیزی که همه ش ازش متنفر بودی و هرگز بهش فکر نمیکردی. دارم با خودم فکر میکنم بیمارستان رو ترجیح میدادی, یا معاون پرورشی بودن رو؟
خب من ادم گذشته نیستم.مثل دوران بچگیم فکر نمیکنم. مثل دوران نوجوانیم فکر نمیکنم. اینو باید درنظر داشته باشی. من دارم واقعگرایانه فکر میکنم. من بابای پولداری ندارم که شرایط خوبی برای خود م فراهم کنم. بغیر از هزینه ی خوراک و پوشاک هر گوهی بخوام بخورم با خودمه. وضعیت کشور بده, وضعیت کشور فاجعه ست یعنی. و من باید پول برای خودم جور کنم. برای بیزینسم. برای وسایلی که بهشون احتیاج دارم. من دارم سعی میکنم شرایطمو بهتر کنم
من اینکه تو دیگه نوجوون نیستی و طرز فکر خیالی گذشته ت رو نداری میفهمم, چیزی که نمیفهمم اینه که آیا, با این نوع طرز فکرت که همه ش در پی بهتر کردن شرایطی, آیا همه ش, همه ی جوونیت تن به کارهایی خواهی داد که ازشون متنفری؟ و همه ش توجیحت این خواهد بود که مجبوریت هایی دارم؟ اگه میخواستی اینجوری کنی پس چرا تو همون تجربی تیزهوشان نموندی؟ همونجا که دوستش نداشتی, من قطعا مطمئنم تو اونجا رو به شرایط و جو مذهبی مدرسه ترجیح میدادی.
فاطمه چرا نمیخوای بفهمی من خیلی جوون بودم اونموقع.
خب الان چی؟ تو میتونی آزمون لیسانس به پزشکی بدی.
ولی هنوز کارهای ناتمومی دارم که دوست دارم توی جوونیم انجامشون بدم.
بیا باهم صادق باشیم فاطمه, موضوع نه پزشکیه و درسهای تموم نشدنیش, نه اینه که تو میخوای بری توی مدرسه کارکنی, و نه اینکه بیزینسی داریکه میخوای بهش برسی, موضوع تویی که کونشو نداری همه ی اینکارا رو باهم انجام بدی. چون برناه ریزی خوبی نداری. و تو از الان میتونی شروع کنی و به همه شون برسی, ولی خیلی گشاد تر از اینحرفایی که بخوای به خودت فشاری وارد کنی.
تو دیگه مثل قدیم به خودت سخت نمیگیری, و اوه, اگه مسئله ت با مدرسه و جو مذهبی بودنشه کمه, باید بگم تو از ترکی و فیلم ترکی و اینام بدت میاد, ولی ماشالله الان اونقدر حرفه ای شدی که تلویزیون ترکیه رو پخش زنده بدون زیرنویس تماشا میکنی. ماشالله داری والا.
فاطمه, ببین, من نمیخوام تحت فشارت بذارم و مجبورت کنم کاریو انجام بدی که نمیخوای, درسته من از زندگیم یسری چیزهایی رو میخوام, ولی میدونی؟ مسئله ی اصلی اینه که تو اصلا در راه اونها قدم برنمیداری, حتی سر راهت درجا هم نمیزنی, دقیقا داری راه برعکسی رو میری. دقیقا داری پسرفت میکنی .
من از واقعه ی تیزهواشن یادگرفتم, that i can adapt, however the situation gets bad, and i dont give a damn if i like sth or not, the problem comes when i have unresolved traumas,
but ya know? iyi bir sey cikde onden.
psikoloji
sth i know that can understand me.
من دیگه نمیخوام توی گذشته زندگی کنم, حقیقتش برامم مهم نیست. که چه اتفاقی افتاده. و بنظرم اصلا روی وضعیت الانم تاثیری نداره.
منتها تو باید بیشتر به خودت سخت بگیری و پدر خودت رو دربیاری.باید یادبگیری بتونی با خودت زندگی کنی, و sagul olsun به لطفت حتی سختمه توی آینه نگاه کنم و روبرو بشم با هیولای تنبلی که ساختم