تو فکر میکنی دلیل اینکه عقده ها وجود دارن چیه؟

بنظرم عقده ها یه اتفاقی هستن که تو از لحاظ روحی و احساسی عمیقا بهشون پیوند خوردی. اما تو, درنهایت تصمیم میگیری که اونا توی زندگی تو چه نقشی داشته باشن.

من یک زمانی میترسیدم از اینکه کنترلمو روی زندگیم از دست بدم. احساس میکنم ترس پوچ و بیهوده ای بوده. زندگی همیشه مطابق نظر ما پیش نمیره. ولی ما میتونیم کارایی که خودمون انجام میدیم و واکنشمون نسبت بهش رو کنترل کنیم. من همیشه میترسیدم از اینکه ترومایی توی زندگیم رخ داده باشه و منو ندونسته هی به سمت خودش بکشه. هی منو توی خودش غرق کنه. خب, من همچین چیزی رو تجربه کردم, و ازش اومدم بیرون. آدمیزاد درمان پیدا میکنه فاطمه. حداقل اگه ادمیزااد درمان پیدا نکنه, من تورو باور دارم که دوباره از جات پامیشی و ادامه میدی.

اه یادم رفت چی میخواستم بگم. از بس وسط این نوشته هه فیلم دیدم.

خلاصه اینو میخواستم بگم. باید یه عقده ی خوب توی زندگیت پیدا کنی و زندگیت رو براساس اون محور و معنا بدی. چون ما زنده ایم. و چاره ای جز زندگی کردن نداریم. و بنظرم تو اون عقده رو پیدا کردی, منتها, به اندازه ی کافی روش کار نکردی که آبزشن ذهنیت بشه و همه ی انرژیت رو روش خالی کنی. اون باید توی هرکاری که میکنی, توی همه ی جنبه های زندگیت نمایان باشه. اگه برای قدرت میجنگی, یا اینکه برای محافظت از خودت, و حمایت خودت, برای پرکردن جاهای خالی ای که داشتی. هرچی. اون از تو دربرابر دیسترکتر ها محافظت میکنه. من مشکلمو متوجه شدم. مشکل من, نداشتن نظم و انضباطه.خیلی ادم بی نظمی هستم. و جا و مکان ندارم برای هرکاری. اگه احساساتم به هم ریخته باشه کلا همه ی کار و زندگیم رو به هم میریزم. تا احساساتمو درستش کنم. درصورتیکه احساسات به هم ریخته رو نباید بهشون گیر داد. باید بهشون فرصت بدی در پسزمینه ی ذهنت زندگی کنن, تا خودشون خودشون رو حل کنن

بقیه ی افکارم یادم نمیاد.

خلاصه میخواستم اینو بگم که, سختی و بدبختی توی زندگی همه هست. مهم اینه که ما چطور انتخاب میکنیم از پسش بربیایم.