نذار نظم زندگیت به هم بخوره. تو دادی تراپی میری که احساساتت و عواطفت رو درست کنی، روان و روحتو درست کنی. کاری به انجام کارهات نداره. هدچی بیشتر کار انجام بدی بیشتر به روح و روان و عواطفت استراحت دادی که یکم فکر کنن و هضم کنن اتفاقات رو. توی ناخوداگاه.
من احتیاج دارم دور بشم. تا با ادمایی از جنس خودم محلفظت کنم. این بدین معنا نیست که این ادما رو دوست ندارم. بلکه به یک بریک ازشون احتیاج دارم تا خودمو پیدا کنم. تا ببینم خودم چه چیزایی رو دوست دارم و چطور ادمی هستم احسای میکنم کار من با اونا دیگع تموم شده. این بدین معنا نیست که تو قدر خونواده ت رو نمیدونی یا هرچی. و بهنظرم الان قدر داشتنم با نداشتنم فرقی نمیکنه، چون قدر داشتنم کاری براشون نمیکنه. قدر داشتنم فقط مساوی با نفس نکشیدن خودم میشه. راه حل در رها کردنه فاطمه. تا همه چیز به مرور زمان حل بشه. و میدونم ادم باید قدرادمای مهم زندگیشو داشته باشه، ولی تو تا خودت رو نجات ندی نمیتونی قدر کسیو داشته باشی، سو اف کورس که من خودمو ترجیح میدم.