گفت تشخیص افسردگی میدم برات. الان که دارم فکر میکنم میبینم با اینکه هیچکی دلش نمیخواد چیزیش باشه، ولی کمی تا حدی مثل مرحم بود. چون من واقعا از زندگیم لذت نمیبردم و فکر میکردم چیزیمه. و پشت بندش به خودم میگفتم فقط لوسی، هیچیت نیست. چیزی نداری که بخاطرش ناراحت باشی. مسئله ای نداری. اینا همه ش مسائل زندگی روزمره ست که همه تجربه ش میکنن ولی هیچکی هیچی نمیگه.

گفت نه بهخاطر اینکه ناراحت نیستی، بخاطر اینکه حسی نداری و لذت نمیبری.

میدونی حداقل الان یکم بیشتر باخودم راه میام و به خودم زمان میدم و آروم تر راه میرم و هارش برخورد نمیکنم. مثل یه زخمیه که به هرحال افتاده دیگه، خوب میشه.هرجلسه انقدر اینتنسه که بعدش تا فردا صبحش میخوابم