یسری چیزا باید به تاریخچه ای که از خودم دادم اضابه کنم، مثل اینکه،

قضیه ح، خوننده ای که عاشقش بودم، و اتفاقاتی که افتاد

گفتن دوباره ی ماجرا با تمرکز روی پدر و مادرم، نظرشون درمورد دوستیها و بیرون رفتن و کنترلشون و سنتی و مذهبی بودن خودم بشدتتتت.

و پیش کشیدم ماجرای م، ادتباطم با مردها، تکرار شدن اون الگو، خود سرزنشی با شدت ناشی از اون، صفحه چت الیاس

تاکید کردن روی اینکه به صورت شخصی، نمیتونم با ادما صمیمی بشم و سخت دوستشون میدارم و اعتماد میکنم،

و وقتی توی جمعشون باشم، و بخوام احساس گرما و خوبی ای بهشون بکنم بعدش دیگه یهو نمیبینمشون.

و اینکه اونموقع که متوسطه بودم چون از قبل همه چیو خونده بودم به صورت فوق العاده، دیگه زیاد اذیتم نمیکرد اون جمع و فشارش، که بخوام نرم مدرسه، البته برام سخت بود، ولی کمتر از سالهای بعدی تعطیل میکردم و نمیرفتم. همه بچه ها ازم متنفر بودن وقتی نمیرفتم مدرسه فکر میکردن رفتم بخونم.

ولی برای من یجوری بود که انگار حالم خوب نبود که انگار به همچین فضایی احتیاج داشتم.

ولی بعدش سالهای بعدش که زیاد نتونستم خودمو برسونم و کلا از درس زده شدم، خیلی بیشتر شد این استرسه.

حتما باید خیلی بهتر از دیگران باشم تا بتونم جمع رو در دست بگیرم