شنیدم زهرا ن. متوسطه با چهارمین دوست پسرش ازدواج کرده. کار ندارم به تحولش و اینکه چقدر مذهبی بود. من یلحطه فکر کردم، اوه، پس پتانسیلش رو داشته. چجوریه وقتی پتانسیلش رو داری ولی دین و مذهب جلوت رو میگیره؟ چجوری میلت رو خفه میکنی؟ چون من متوجه شدم در یک آن، که من پتانسیلش رو ندارم. کاری به مذهبی بودنش ندارم. منم تو همون محیط زهرا بزرگ شدم. کلا پتانسیلش رو ندارم. از نظر پتانیلیسی پتانسیلش رو ندارم. یعنی حتی با دخترا هم نمیتونم دوست بشم و دوست بمونم. با هرکسی تا یه جایی میرم.و سر نقطه ی صمیمیت ول میکنم. یا به نقطه ی صمیمیت نمیرسم. وقتی پسرا بهم نزدیک میشن برای رابطه دچار بحران وجودی میشم و تفکر نقادم متورم میشه و نمیتونم کنترلش کنم.
اگه پتانسیلش رو داشتی چی؟
نمیدونم پتانسیل داشتنش چه شکلیه، چه مودیه. ادمها اصولا به اندازه ی متوسطی درهمون حد اشنایی شونم به اندازه ی کافی قابل پسندم نیستن، چه برسه ک دیگه بخوام باهاشون برم تو رابطه. از چیت چت و حرفهای سطحی خوشم نمیاد، اپرنتلی، اینا چیزایی ان ک رابطه رو میسازن، سو، ...