دیگه هیچ آدمیو نمیپیچونم و طفره نمیرم. و صاف هرچی درموردش فکر میکنم به زبون میارم. ممکنه افکارم یخورده harsh باشن. ولی بهتر از اینه که شرایط انقدر پیچیده و ناصاف و پر از پستی بلندی بشه.و احساس ناراحتی کنم. و مرزهای روابطم رو براشون توضیح میدم. حقیقتش میدونی، من فکر میکنم اگه نظراتم رو بگم یا مرزهامو مشخص کنم خیلی نچسب و مغرور و harshبهنظر بیاد،( شاید ترس از قضاوت شدن و outsiderحس کردن خودمو دارم، اینکه حس کنم عجیب غریبم و همه بگن بابا تو دیگه چه املی هستی) ولی واقعا، همینیه که هست. و به هرحال، من یه طرف رابطه ام! اگه مرزهامو نگم یا نظراتمو بیان نکنم خودم عوض میشم؟ فرندلیتر میشم؟ یا بیشتردنبال راه برای پیچوندن میگردم؟ عقایدم عوض میشه؟ خیرررررر.همینی ام که هستم🤷♀️ و اگه رابطه ای بخواد بد تموم بشه، به هرحال یه خاطره ی بد بهجا میذاره، یه افسوس، یا حسرت، یا ، میدونی؟ یه حس سوزش یا تلخی ای، پس چرا من همون اول کاری تا بیشتر پیش نرفته صاف نظرات و مرزهامو مشخص نکنم، که بعدش تو یه وضع آکوارد و ناتموم و با همه ی اون اوصاف تموم نشه؟
دیگه برام اهمیتی نداره. چیزی که درمورد خودم و رابطه بامن هست، به خودم مربوطه. میخواد harshبهنظر بیاد یانه، به بقیه مربوط نیست که نگرانش باشم، اینا گاردها و مرزهای منه.و تا اینجایی که شخصیتم رشد کرده، فعلا مرزها همینجاییه که هست. (منطقی نیست خودتو دراین موارد شرمنده ی دیگران حس کنی، احساس کنی که باید بخاطر اینکه شبیه شون نیستی، یا رشد شخصیتی کمتری نسبت به اونها داشتی، یا ژنتیکت کلا تو اینگونه مسائل باهاشون فرق داره یا وقایع کودکی و تربیتی که پشت سرگذاشتی، ازشون عذرخواهی کنی، که شبیه اونا فکر نمیکنی)
+فکر میکنم یه اکسپرت در حیطه ی روابط شکست خورده و ناتموم و آکوارد و پیچونده شدم. حس میکنم شرم داره کمرمو خم میکنه. و احساس میکنم روی آدمها خیلی حساسم. در رفتارم اصلا اینو نشون نمیدم و خشکم و اصلا نمیدونم که چطور بروز بدم. اما خیلی احساسات درونی ای که درمقابل رفتار و شخصیتم پیدا میکنن ذهنم رو درگیر میکنه.
شایدم حساس نیستم روشون، صرفا زیادی تو بچگیم قضاوت شدم...